Saturday, July 17, 2010

فتح لانه جاسوسی در جنبش سبز: تجدید"نظر"

این روزها که اکبر گنجی(کارآگاه قتل‌های زنجیره‌ای) دیگر با زبان پرسنگلاخ هگلی سابق‌اش وداع گفته و صاحب کرسی کارل پوپر شده است و از طرفی یک پایش هم به آسیب شناسی زبان سیاست باز شده شاید دیگر معقول نباشد از او انتظار پی گیری مجدد پرونده قتل های زنجیره‌ای را داشته باشیم اما از طرفی نمی‌توان دست روی دست گذاشت. مگر قتل و کشتار بعد از انتخابات ۲۲ خرداد نتیجه رها کردن آن پرونده‌ها توسط اصلاح‌طلبان و سرگرم شدن به مطالعات پوپری نبود؟ پس نباید دست برداشت و قضیه را به حال خود رها کرد.از کجا معلوم فردا قتل و کشتاری هولناک تر از این که به چشم دیدیم اتفاق نیافتد.

چرا کاراگاه گنجی نتوانست پرونده آن قتل‌ها را به نتیجه برساند در حالی که نه به لحاظ دسترسی به فاکت‌ها مشکلی در کار بود نه به جهت شجاعت ایشان؟ مشکل گنجی و بقیه اصلاح طلبان مشکل معرفت شناختی بود نیاز به یک چرخش معرفت شناختی هگلی داشتند ولی به پوپر درغلتیدند. موضع درون سیستمی محدودیت دارد و لازم بود موضعی بیرون نظام اختیار می‌کردند تا از آن موضع بتوانند معضل را تمام وکمال ببینند و حل کنند ولی آنها به بیراهه رفتند. کمی دقیقتر شویم.

دوم خرداد عبارت بود از نفی و تجدید نظر"دانشجویان خط امام" در آرمان‌ها، اصول و اهداف آن حرکتی که خودشان در سال ۵۸ تحت عنوان "فتح لانه جاسوسی" انجام دادند. این نقد و تجدید نظر در "رخداد موسس خود" که مبدا خط امام بود ، واژه "دوم خرداد" را وارد ادبیات سیاسی کرد. دوم خرداد، رخداد "خیانت خط امام به خود" بود. گروگانگیری ماموران دیپلماتیک سفارت آمریکا که از طرف "امام" خمینی انقلاب دوم و فتح لانه جاسوسی نامیده شد توسط خود دانشجویان خط امام زیر سوال رفت و مورد تشکیک واقع شد. محافظه کاران از فرصت سوء استفاده کرده و تجدید نظرطلبان را به عنوان خائن محکوم کردند ولی شکست "تجدید نظر طلبان" به دلایل درونی بود نه بیرونی. آنها از خود شرم کردند و خود را "اصلاح طلب" نامیدند و این دلیل شکست شان بود. برای گذر از "تجدید نظر طلبان در خود" به "تجدید نظر طلبان برای خود" نیاز به اتخاذ یک موضع بیرونی داشتند ۱۸ تیر این فرصت بود ولی از آن استفاده نکردند و در خود ماندند. محافظه کاران تنها کاتالیزوری برای گذر آنها از " شکست خورده درخود" به "شکست خورده برای خود" بودند و نه علت واقعی شکست. آنها می‌خواستند از موضعی که خود، جزء مختصات وضعیت تاسیس شده توسط رویداد فتح لانه جاسوسی بود نظام را نقد و تغییر دهند(یعنی موضع اصلاح طلبی) این نشدنی ست. ۸ سال خاتمی نشان داد که نشدنی است. به یک جابه جایی موضع نیاز داشتند تا تغییر مورد نظرشان را به فعلیت درآورند ولی از برداشتن گام دوم تن زدند.


در جنبش سبز دوباره این فرصت فراهم شده است اما مثل همیشه از برداشتن گام دوم (اتخاذ موضعی بیرون نظام و در متن جامعه مدنی خودآئین) هراس دارند. جنبش سبز اگر می‌خواهد موفق شود باید موضعی بیرون نظام اتخاذ کند یعنی به عنوان منتقد نظام و بیرون از چارچوب نظام و قانون اساسی ونه لزوما ضد نظام. هر گونه ارجاع به قانون اساسی را باید رها کرد. تنها از موضع بیرون از چارچوب نظام ودرمتن "جامعه مدنی برای خود" است که می‌توان تجدید نظرطلبی و خود انتقادی کرد. تنها با تجدید "نظر" است که"خط امام" می تواند رخداد موسس خود(یعنی گروگانگیری )و پیامدهای زنجیره‌ای‌اش را ببیند و نقد کند.


اولین پیامد گروگانگیری، پیدایش برچسب های «لیبرال»،«اسلام آمریکایی»،«چپ آمریکایی» بود برای حذف نمادین و سپس حذف فیزیکی ملی-مذهبی ها،بنی صدر، مجاهدین،مسلمانان مبارز، مراجع تقلید ناهمسو و خلاصه به راه انداختن انقلاب فرهنگی و خلع بنی صدر از ریاست جمهوری. پیامد کودتای انقلاب فرهنگی هم خروج مجاهدین بر نظام و به راه افتادن چرخه ترور، فاجعه ۶۷، ترورهای نسبت داده شده به مهدی هاشمی برای عزل منتظری، مرگ مشکوک احمد خمینی و قتل روشنفکران داخل و خارج بود.


گنجی اینها را با هم در نظر نمی‌گیرد زیرا موضع‌اش مثل بقیه تجدیدنظر طلبان هنوز یک موضع درون نظام است بنابراین نمی‌تواند معضل را به تمامی ببیند. گنجی حتی بین مقالات مربوط به" آسیب شناسی زبان سیاست"؛ااش و پرونده قتل‌ها رابطه ای برقرار نمی‌کند. تنها از یک موضع بیرونی و نه "در چارچوب نظام وقانون اساسی" ست که می‌توان منطق مکملیت و زنجیره تناوبی خشونت زبانی و خشونت فیزیکی را در جریان این پرونده ها دید. او هنوز در چارچوب نظام حرکت می‌کند.


موضع درون نظام عقیم است و با حرکت در چارچوب نظام هزار سال دیگر هم اتفاقی نمی‌افتد. لزومی ندارد موضع بیرون از نظام "برانداز"باشد بلکه کافی ست "انتقادی" و از جایگاه جامعه مدنی خودآئین باشد. دیگر حرف زدن ازبازگشت به قانون اساسی و اجرای بی کم و کاست آن هیچ توجیحی ندارد.

چرا ولایت فقیه از گناهان کبیره است؟ درباره بیانیه شماره ۱۸

سکولاریزم در ایران به گونه مشکوکی ترجمه شده است: جدایی دین از سیاست. سکولاریزم در ایران تفرقه جویانه ترجمه شده است و بوی استعمار از آن استشمام می‌شود. می‌توان سکولاریزم را با در نظر گرفتن تمام سطوح معنایی‌اش(عصری، فلسفی و سیاسی) این‌گونه ترجمه کرد: استقلال نهادهای دین و دولت نسبت به هم.

هر نهادی منطق درونمان خودش را دارد بنابراین باید مستقل از بقیه نهادها باشد. این معنای عصری، فلسفی و سیاسی سکولاریزم است. بیان مهندس موسوی به مراتب رادیکال‌تر از سکولاریزم سیاسی و عینی کدیور و سروش است و به معنای معمول سکولاریزم دردنیا نزدیک‌تر است. البته موسوی به«استقلال نهاد دولت از نهاد دین» اشاره نمی‌کند و این ضعف بیان ایشان است. اینجاست که رد صریح سکولاریزم توسط گروه سیاسی سایت ایشان مشکوک می‌شود. آیا ایشان معنای سکولاریزم را درک نمی‌کند یا این تناقض فقط یک ژست سیاسی ست که باید از کنارش با نظر پاک خطاپوش گذشت؟

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوش اش باد

برای ما که ریاکاری حافظ را پشت سر گذاشته‌ایم چنین نگاهی حرام و ممنوع است. نکته دوم«عقلانیت توحیدی»ست. توحید را در قیاس با «وحدت وجود»انزواجویانه عرفانی می‌توان«وحدت وجود»اجتماعی نامید. توحید از یک «خدای منتشر» در اجتماع سخن می‌گوید که بر خلاف «خدای متمرکز» بر مردم نیست بلکه در مردم است. خدای متمرکز دیالکتیک، «خدایگان و عبد» را به راه می‌اندازد و از آدمیان «عبدالله» می‌ساز اما خدای منتشر یا به عبارتی«خدای مشترک»* ضد دیالکتیک است و از آدمیان «خلیل الله» می‌سازد دوستان و همکاران خدا.


فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

به هیچ وجه نباید از این کمونیسم الهی ترسید. منطق خدای متمرکز، منطق عبودیت و بردگی است و منطق خدای منتشر دوستی و آزادی. خدای متمرکز، تفرقه جو است و خدای منتشر خواهان همبستگی. سکولاریزم استعماری ضد همبستگی و تفرقه جوست و بیشتر با آن خدای متمرکز و وحدت وجود عرفانی سازگار است تا وحدت وجود اجتماعی اما سکولاریزم استقلال طلب، جفت خدای منتشر و توحید است. پر واضح است که عقلانیت معطوف به جفت «سکولاریزم جدایی طلب و خدای متمرکز»عقلانیتی تفرقه جو و مشرکانه است اما عقلانیت معطوف به جفت «سکولاریزم استقلال طلب و خدای منتشر» عقلانیتی همبستگی خواه و توحیدی است. توحید در واژه «عقلانیت توحیدی» گرچه برای مومنین معنای مازاد دینی دارد اما برای ما لائیک‌ها معنایی بیش از همبستگی ندارد. بنابراین« معنای مشترک» توحید همان«همبستگی» است.

اکنون پرسشی که مطرح می‌شود این است که آیا خدای منتشر با سکولاریزم در تضاد نیست؟ آیا ازدواج این دو ازدواجی بی دردسر است؟ بدون شک اگر خدای منتشر از حدود جامعه مدنی خارج شود و وارد عرصه دولت و بقیه نهادها شود منطق سکولاریزم را نقض کرده است اما آیا اساسا تفاوت خدای منتشر و خدای متمرکز همین نیست که جایگاه اجتماعی ظهور خدای متمرکز «دولت»است و جایگاه اجتماعی ظهور خدای منتشر«جامعه مدنی»؟ آن خدایی که در دولت خود را به ظهور برساند دیگر خدای منتشر نیست. پس بدون «نفی خدای متمرکز» یعنی لائیسیته، سکولاریزم استقلال طلب بی معنی است. شاید دلیل پرخاش‌گری امروزی سکولاریزم در کشوری مثل فرانسه همین امر باشد. پس بدون این لائیسیته، عقلانیت توحیدی هم اسم با مسمایی نیست. یک سکولاریزم بی‌ریشه چگونه می‌تواند در میان مردم که لائیک‌اند ریشه بدواند؟ مردم به طور غریزی به این خدای متمرکز کافرند.

آخرین سخن در این باب ضدیت توحید با ولایت فقیه است نکته ای به غایت مهم که در بیانیه موسوی صریحا عنوان شد ولی از چشم همگان مخفی ماند. آیا بسامد واژه"توحید" در بیانیه شماره ۱۸ مهندس موسوی اشاره به سخن مرحوم منتظری نیست که می گفت «ولایت فقیه شرک است»؟ به گمانم اکنون روشن شده باشد که معنای «خرد جمعی توحیدی» چیست؟ نباید بگذاریم این اسلاموفوبیا** که در میان ما شایع شده است خردمان را زایل کند؟

commom god*

**ترس از اسلام و هر واژه اسلامی

آینده روشن: معمای «نخست وزیر امام» | رسانه‌های خودمانی | سیاست | صفحه اصلی نظرات (6) ارسال به دوستان ارسال این خبر به: ارسال کپی به: ایمیل شما: عنوان

از میان ما سبزها کیست که در جریان آخرین انتخابات تاریخ جمهوری اسلامی (زیرا در جمهوری اسلامی دیگر هرگز انتخاباتی برگزار نخواهد شد نه آزاد نه استصوابی) شعار شرم آور«رای ما یک کلام/نخست وزیر امام» برزبان اش جاری نشده باشد؟


کیست این «نخست وزیر امام» که ما اینقدر تقدیسش کرده‌ایم؟ برای فهم این امر بهتر است به تاریخ مسیحیت سری بزنیم. مهندس موسوی در جریان شکل گیری «تشیع سبز» همان نقشی را دارد ایفا می‌کند که «پولس قدیس» در جریان شکل گیری مسیحیت دارد. پولس، مامور مالیات امپراتوری روم بود و با اینکه یهودی بود اما شهروند روم محسوب می‌شد و حتی چندبار در سرکوب یک مشت مرتد به اصطلاح مسیحی شرکت داشت. آخرین بار که برای این منظور رهسپار دمشق شده بود در راه به کشف و شهودی تاریخی نائل می‌شود. رستاخیز مسیح را تجربه می‌کند و مسیح او را به خدمت فرا می‌خواند. اگر از توجیهات برخی مسیحیان بگذریم می‌توان تجربه پولس رسول را «مواجهه با خویشتن» نامید(که البته با «بازگشت به خویشتن» شریعتی هزاران سال نوری فاصله دارد). شرط امکان «مواجهه با خویشتن» دگر شدگی ست. پولس دگر شده بود که توانست با خویشتن مواجه شود. این مطلب را می‌توان با داستان نمادین-مسیحی «پدر و پسر» توضیح داد(خویشتن در اینجا همان پدر است). به عبارت واضح‌تر پولس ریاکارانه و در پرده ادعا می‌کند که «من مسیح‌ام، پسر خدای پدر» و وقتی می‌گوید«مسیح از میان مردگان برخاسته است»منظور خود اوست ("مردگان" مفهومی نمادین و اشاره به کسانی ست که پیش از این یکی از آنها بوده است به عبارتی فریسیان قاتل عیسی مسیح و پیروان خوار و زبون او). او با خویشتن خویش مواجه شده و آنرا پشت سر گذاشته است و حتی در جریان دعوتش هرگونه ارجاع به خدای پدر و پسر را به عنوان یک امر شخصی برای خودش نگاه می‌دارد و آنرا از گفتمانش کسر می‌کند و یک گفتمان عمومی یعنی «زندگی در روح» را تاسیس می‌کند(مشارکت در روح القدس به عنوان یک امر عمومی). روح در اینجا یک«جامعه مدنی» است، ساحتی بیرون از «قانون موضوعه» که قانون‌گذاری در آن به تعبیر اسپینوزا عبث، بیهوده و بلکه نقض غرض است. این است که مسیحیت یک «دین مدنی» است و پولس رسول «پسران خدا»را به «زندگی در جامعه مدنی» فرا می‌خواند. پولس قدیس بقیه عمرش را صرف برپاداشتن این جامعه مدنی بیرون از ساحت قدرت قرار می‌دهد و به تعبیری دین را از «بیان قدرت»(یهودیت) به «بیان آزادی»(مسیحیت) بر می‌گرداند.


برگردیم به مهندس موسوی،نخست وزیر امام و رئیس کابینه ای که در زمان مسئولیتش «فاجعه خاوران۶۷» اتفاق افتاد. بعدها(شاید هیچ وقت) فاش خواهد شد که نخست وزیر جنگ در جریان حرکت به سوی چه کشتارعظیمی با خویشتن خویش مواجه شده و نه تنها از کشتار «منافقین» دست کشیده، بلکه خود یک «منافق» شده است به همین دلیل بیست سال روزه سکوت گرفت. به آخرین یادداشت [سایت] ایشان نگاه کنید. بحث «استقلال نهاد دین از نهاد سیاست» همان منطق «مجاهدین خلق» است با این تفاوت که مجاهدین (مثل مرتدهای مسیحی زمان پولس رسول) دولت‌گرا هستند و در قید «قانون پدر» اما مهندس موسوی تمرکزش بر «جامعه مدنی»ست. می‌توان مهندس موسوی را رهبر«سازمان های مجاهدین مدنی» نامید. ایده چنین سازمانی بدون شک «جهاد مدنی» است. در تاریخ اسلام یک وارونگی اساسی اتفاق افتاده است و جهاد اصغر(قتال) به جای جهاد اکبر(مبارزه با "نفس اماره" یعنی« هویت داده شده توسط دولت به فرد» هویتی قابل مبادله وبنابراین یکسان ساز) نشسته است و البته تشیع به روایت علی شریعتی دقیقا در مقابل این جریان پدید آمده است و نه یک مذهب در کنار بقیه مذاهب بوده است. به عبارتی ادعای شریعتی این است که تشیع مساوی «دین اسلام» و نه حتی مذهب اسلام است. تشیع مذهب عام است. اینجا آن جایی ست که می‌توان «بنیادگرایی و تروریسم اسلامی»را برانداخت. جهاد اکبر همان جهاد مدنی ست که بر اساس آن «سازمان های مجاهدین مدنی» در روستاها و شهرهای کوچک و بزرگ و محله‌ها تشکیل شده و با هم تشکیل یک شبکه وسیع را می‌دهند که می‌توان آنرا«شبکه مجاهدین مدنی خلق» نامید که به هیچ وجه خاص وهویت محور(خودمانی و غیر خودمانی) نیستند بلکه متکثر وعامند و بیرون از قلمرو دولت تشکیل و اداره می‌شوند. مسائل مالی و اداری این هسته‌های کوچک سازمانی یکی از مهمترین مواردی است که باید مورد توجه قرار گیرد.


با این دورنما می‌توان باور داشت که مهندس موسوی موفق شود بنیادگرایی اسلامی را در نه تنها در ایران بلکه درجهان اسلام براندازد و ما (فارغ از هر گرایشی لیبرال یا کمونیست یامسلمان یا دموکرات و ...) باید به او اعتماد کنیم و در سازمان‌های مجاهدین مدنی‌اش صادقانه مشارکت کنیم هر چند گذشته‌اش (پیش ازمواجهه با خویشتن در سال۶۷ و سکوت بیست ساله پس از آن دقیقا به همین دلیل) شبیه پولس قدیس تاریک باشد و در دم و دستگاه ولایت فقیه زمانی نخست وزیر امام بوده باشد. کینه توزی... را رها کنیم. میزان حال فعلی افراد است(روح الله الموسوی الخمینی) و بلکه گذشته تاریک، شرط امکان «آینده روشن» است چنانکه درباره پولس رسول دیدیم.

دوره‌بندی سالهای پس از انقلاب(۲)

این مقاله بحث قبلی(دوره بندی سی سال بعد از انقلاب) را از یک زاویه دیگر بررسی می کند: عروسک و کوتوله. تاریخ ما از زمان مشروطه تا این لحظه تاریخ غلبه پارادایم «عروسک و کوتوله» بر سیاست بوده است چه در جریان مشروطه که روشنفکران غرب رفته عروسک گردان نمایش بودند و چه در جریان کودتای سید ضیاء طباطبائی علیه سلطنت قجری به قصد تاسیس جمهوری و چه در جریان ملی شدن صنعت نفت.

ادامه دوره بندی سی سال پس از انقلاب

نمی‌توان سال‌های پس از انقلاب را تحلیل کرد مگر اینکه خمینی را بشناسیم.«این انقلاب بی‌نام خمینی در هیچ کجای جهان شناخته شده نیست»(سید علی خامنه‌ای). خمینی که بود؟ خمینی فاشیست نبود (گو اینکه جلاد بود)، خمینی جادوگر نبود نه هیچ نسبت ناروای دیگر. خمینی یک «عروسک» بود. تنها بر این مبنا می‌توان خمینی را شناخت یعنی "خمینی پاریس" و "خمینی تهران" را از هم تمیز داد و.... اگر خمینی یک عروسک است پس عروسک گردانان اوچه کسانی بودند؟ یکی از عروسک گردانان مهم «خمینی پاریس» ابوالحسن بنی صدر بود. بنی صدر، خمینی سلطنت‌طلب را جمهوری‌خواه کرد. گرچه «وابستگی» آشکار دستگاه سلطنت به آمریکا اجازه تحقق «آزادی نا وابسته» را نمی‌داد و "آزادی مستقل" جز با حاکمیت متشکل مردم یعنی"جمهوری" قابل تحقق نبود اما اعتماد کردن به یک "مرجع تقلید تقلبی" (۱) اشتباه بود حتی اگر اشتباهی جمعی باشد. شاید نتیجه جبر وضعیت و نادانی عمومی ملت ما بود نادانی‌ای که هنوز هم ادامه دارد. ما در عصر جاهلیت و حکومت جاهل‌ها(یا به بیان مدرن تر لومپن ها)به سر می‌بریم.

با پیروزی انقلاب همگانی۵۷ و استقرار خمینی در جماران و جمع شدن جمع علما، بر اثر نشئه این پیروزی وسوسه و خیال‌بافی فقهای اطراف خمینی آغاز شد. نظریه ولایت فقیه که تا آن موقع از طرف کسی جدی گرفته نمی شد به پیش نویس قانون اساسی اضافه می‌شود (درست مثل متمم قانون اساسی مشروطه). بین خمینی و بنی صدر فاصله می‌افتد و در این میان "هاشمی رفسنجانی" نقش عروسک گردان را به عهده می‌گیرد. هاشمی باهوش است ولی این استعداد مطلق، بدون زد وبند با خارج به جایی نمی‌رسید. کودتای خرداد ۶۰ پایان یک دوره و آغاز سلطنت مشروطه فقیه است که به دلیل نوپایی باید تقویت شود. هاشمی برای "عبور از بحران" و تقویت نظام جدید پروژه تعیین "قائم مقام رهبری" را پی می‌گیرد اما "فقیه عالیقدر" چندان دلچسب هاشمی نیست و به زودی به این نتیجه می‌رسد که باید عزل شود اما در این میان مشکلی هست: قید "مرجعیت" برای عروسک مورد نظرهاشمی دست و پاگیر است.طرح عزل شیخ "ساده لوح"! و حذف قید مرجعیت و مهمتر از آن نهادینه کردن نقش خودش در مرکز نظام در قالب"مصلحت"نظام را به «عروسک قرن» تحمیل می‌کند و فرمان بازنگری صادر می‌شود. هاشمی حتی تلاش می کند مدت رهبری را ده ساله کند تا عروسک گردان دائمی جمهوری اسلامی باشد اما نمی‌شود.

او از یک "غیر فقیه" یک ولی فقیه می‌سازد اما انتخاب خاتمی و بحث های سیاسی پس از آن "مطلقه به معنای مطلق از عناوین اولیه فقهی به مقتضای مصلحت" به "مطلقه به معنای سلطنت مطلقه" تغییر معنا می‌دهد. با وسوسه "مقام معظم رهبری" توسط فرماندهان جاه طلب سپاه این خوانش تازه از قانون اساسی جای خوانش سابق را می‌گیرد و با سرکوب قیام ۱۸ تیر رسمیت می‌یابد. از آن به بعد "چفیه"جزء ثابت لباس رسمی عروسک ما می‌شود. رقابت رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و فرماندهان سپاه ادامه می‌یابد و تا این لحظه "دوستی دیرینه" و جرائم مشترک سال‌های اول انقلاب، نتوانسته نقش عروسک گردانی را از دست فرماندهان جاه طلب سپاه بگیرد و به هاشمی بازگرداند. این است که هاشمی دنبال عروسک دیگری می گردد. در انتخابات ۲۲ خرداد "دوستی دیرینه" هم پایان می یابد و تنها "تبهکاری های مشترک گذشته" با مقام معظم رهبری باعث تداوم "حضور صوری" هاشمی می‌شود. گر چه این ستیز خانوادگی، ستیز مردم با "خانواده کودتا" را آلوده کرد اما ماهیت نظامی عروسک گردانان تازه، اجازه بازگشت به سلطنت مطلقه فقیه یا سلطنت مشروطه فقیه (یا به قول مهندس موسوی «بازگشت به قانون اساسی»!؟ آیا موسوی هم سلطنت‌طلب است؟ هیس!!!«جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد» وگرنه می‌فرستمت گور دسته جمعی خاوران) را نمی‌دهد و ما مانده‌ایم و یک دیکتاتوری نظامی عریان، یک مجلس عروسکی، قوه قضائیه عروسکی، شورای نگهبان عروسکی و رئیس جمهور عروسکی. دیگر نیازی هم به مجمع تشخیص مصلحت سپاه نیست اما آنچه نمی گذارد جلسات تشخیص مصلحت در زندان اوین یا بهشت زهرا برگذار شود همانا "جنایت مشترک" خانواده کودتا درخرداد ۶۰ و خاوران۶۷ است.

(۱)درست مثل خلف صالح اش که یک شبه مرجع تقلید شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت/ به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

دوره بندی سی سال پس از انقلاب

"آنچه نوشته می شود روزی خوانده خواهد شد" وما همیشه تاریخ با "خودفریبی" ازکنار این نکته ساده گذشته‌ایم. جرم جمعی ما خودفریبی ست.

به طور کلی دوران سی و چند ساله پس از انقلاب را می توان به چهار دوره تقسیم کرد:

۱-دوره جمهوری، از فردای انقلاب ۲۲ بهمن تا کودتای انقلاب فرهنگی علیه بنی صدر

۲-دوره سلطنت مشروطه دینی، از کودتای انقلاب فرهنگی تا ۱۸تیر۷۸

۳-دوره سلطنت مطلقه دینی، از ۱۸ تیر۷۸ تا ۲۲ خرداد ۸۸

۴-دوره دیکتاتوری نظامی سکولار، از ۲۲خرداد تا به امروز

دوره اول عصر طلائی آزادی‌ها ست. همه گروه‌ها آزادانه در دانشگاه و جامعه حضور دارند و بحث آزاد در دانشگاه و رادیو و تلویزیون برپاست. همه آزادند از چپ مذهبی تا لیبرال و کمونیست. این عصری است که گرچه "ولایت فقیه" در قانون اساسی گنجانده شده است اما از آن مقولاتی بود که «نوشته شده ولی خوانده نمی‌شود» تا اینکه این "آزادی" تحمل نمی‌شود و با کودتای انقلاب فرهنگی بساط دانشگاه و سپس "جمهوری" بر چیده می‌شود و ما وارد دوره"سلطنت مشروطه دینی" می‌شویم.

کودتای انقلاب فرهنگی، ترمیدور انقلاب۵۷ بود یعنی بازگشت انقلاب به دوره ماقبل انقلاب وسلطنت مشروطه. در این دوره تا آنجا که به رهبر کاریزماتیک مربوط نمی‌شود "میزان رای ملت است" اما این شامل خود "امام" نمی شود. سلطان جدید مقدس مقدمات عبور از سلطنت مشروطه دینی به "سلطنت مطلقه دینی" را در سال ۶۷ فراهم می‌کند و فرمان بازنگری در قانون اساسی را می‌دهد یکی دیگر از آن مواردی که ما با خوش خیالی می‌گوییم "نوشته می شود ولی خوانده نمی‌شود". ۱۸ تیر زمانی است که آنچه خمینی نوشت خامنه‌ای خواند. با سرکوب قیام ۱۸ تیر ما وارد دوره سوم شدیم و آقای خاتمی عملا به رئیس دفتر"سلطنت مطلقه دینی" تبدیل شد. این وضع ادامه یافت تا به انتخبات۲۲خرداد ۸۸ رسیدیم و با خیزش حماسی مردم در ۲۵ خرداد سلطنت مطلقه دینی به "دیکتاتوری نظامی سکولار" تبدیل می‌شود که در آن خامنه‌ای نه با یک عنوان دینی بلکه با عنوان "فرماندهی کل قوا " حاکمیت را برپا نگه می‌دارد.
http://www.balatarin.com/users/marcos/links/submitted